+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 13:6 توسط نورالله وثوق
|
شکر ریز
......
صدای مست سحر خیزتان خوش آینداست
وبود وهست دل انگیز تان خوش آیند است
شنیده ام که هریوا و بلخ و نیشابور
وکوچه کوچه ای تبریز تان خوش آیند است
به سوره سوره ای تفسیر مولوی سوگند
که مثنوی گهربیز تان خوش آیند است
حدیقه ای که سنایی در ا و قدم میزد
وغزنه شهر دلاویز تان خو ش آیند است
قسم به شاخ نبات حلاوت حافظ
که پارسی شکر ریزتان خوش آ یند است
به خانقاه صفا سر کشیده ام عمری
نماز عارف شب خیزتان خوش آیند است
به گاه موعظه ای بایزید و خرقانی
درشتی سخن ریز تان خوش آیند است
کجاشدید خراباتیان خطه ای عشق
کجاشدید که هرچیز تان خوش آیند است
........
نورالله وثوق
یک شنبه
سی ویکم اردیبهشت
هزار وسه صد ونود ویک خورشیدی
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:40 توسط نورالله وثوق
|
عروسک
..........
ببین چه گونه فتاده به راه غلتک ما
شده رقیب هوس پیشه نیز ازچکِ ما
بلی نشانی بازارِ خنده های جهان
مجالِ معرکه ای هیچ وپوچ وکوچکِ ما
دمی به طالعِ میمونِ ما تماشاکن
که جا گرفته به اوجِ بهار لک لک ما
ولی به هوش که هرگزندیده خوبی را
به دورِهرکه درآویخت نسلِ پیچکِ ما
جهان به غفلتِ ماپشتِ دست می گوید
درین معامله البته باز بی شک ما
گمان کنم که زدارلعلوم آتش بود
لسانس پایه یک وبی بدیل مدرکِ ما
به سازِ صحنه پرشورِ آدم وعالم
به روزِرقص نیابی چنان عروسکِ ما
............
نورالله وثوق
یکشنبه هفدهم بهمن هزار وسه صد وهشتاد ونه
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:55 توسط نورالله وثوق
|
بیانیه ای عشق
........
اختطاف قبله
اینجا صدای کوه صفا منگ می شود
در مانده درحوالی نیرنگ می شود
آواز شب ز کوچه ای فردا کشیده سر
برگوش ساکنان سحر زنگ می شود
آیینه ها !! گلوی شما را فشرده اند
آواز تان مبادله با سنگ می شود
در گیر و دار دوره ای مهمانی ریا
جای وسیع خوب خدا تنگ می شود
ای سنگلاخ وسوسه اسب امید ما
در پای پیچ حادثه ات لنگ می شود
متراژ فکر همت ما خسته خسته است
یعنی وجب مساوی فرسنگ می شود
مردم !! به حق مسجد ایمان ناپدید
از اختطاف قبله اذان منگ می شود
زیرِ قباله های دروغین دیگران
انگشت مرده های شما رنگ می شود
......
نورالله وثوق
.......
سه شنبه
نزدهم اردیبهشت هزار وسه صدونود ویک خورشیدی
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:15 توسط نورالله وثوق
|

عزیز خاطرات
چه دارم بی نگاهِ تو رهآورد
بود هر تارِ مویم راویِ درد
نمی پرسی دمی از خود که یارب
کجا شد آن پریشان حالِ سر گَرد
چرا کردم ز خود یکباره او را
خدایا از میان دیدگان طرد
تو و رنگِ نشاط و جلو ۀ ناز
من و هوشِ پریده چهر ۀ زرد
گمان من عزیز خاطراتم
نمی دانی که این دوری نامرد
جدا از درد و داغِ لحظه لحظه
پیاپی بر دلِ مسکین چها کرد
بود آغوش فکرم در بهاران
زمستانی خطر آلودۀ سرد
نمی خیزد ز صحرای امیدم
به جز گَرد و به جز گَر د و به جز گَرد
----------------------------------
نورالله وثوق
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:21 توسط نورالله وثوق
|